سيد محمد باقر برقعى

596

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

دوزخ برد و يا كه به جنت ، بدست اوست * زان سرخوشم كه رب سريع الرضا يكيست آن دادگر خداى كريم و بزرگوار * قيّوم و حىّ و صانع و فوق القوا يكيست بىكفو و بىنظير و وحيد است و بىشريك * مر كاينات را همه نور و ضيا يكيست « صدرائى » از صميم دل و صدق اعتقاد * گويد كه واحد و صمد و دلربا يكيست يار بىوفا رو كرد يار بر من و امّا وفا نكرد * گرچه وفا نكرد و ليكن جفا نكرد ! رخ را گشود و برد ، دلم را بيك نگاه * قصد شكار داشت كه تيرى رها نكرد افكنده بود زلف سيه بر رخى چو ماه * گيسو فشانده بر رخ و ما را صدا نكرد گفتم گرفته‌اى تو ز من بوسه‌اى به وام * كم ديده‌ايم آنكه به قرضش ادا نكرد خنديد و عشوه كرد و برقصيد و ناز كرد * آن را كه بود مطلب و مقصود ما نكرد در حيرتم كه دلبر شيرين ما ، چرا * سركش شدست و ياد از آن روزها نكرد « صدرائيا » ، تو بگذر از آن يار بىوفا * يارى دگر گزين ، به جهنم وفا نكرد لطف حق بهار آمد و من صنع كردگار بديدم * صفاى باغ فرح‌بخش و آبشار بديدم صداى بلبل خوش‌خوان ز دشت و باغ شنيدم * بدايعى ز خدا بىحد و شمار بديدم عجائبى شده مشهور در سراسر گيتى * عجب‌تر آنكه در آن وضع روزگار بديدم تمام برگ درختان و ريگ صحرا را * به ذكر حق مترنم هزار وار بديدم دلم شده است منور ز فيض حضرت داور * من اين صفاى دل از چشم اشكبار بديدم تجليات خدا در تمام عالم امكان * عيان مشاهده كردم من آشكار بديدم خوشا مصاحبت ذوالجلال وقت عبادت * كه نور و جلوهء حق ، من به شام تار بديدم جمال جلوهء دادار كرده مجذوبم * من اين مكاشفه را صد هزار بار بديدم درون قلب من بينوا نموده تجلّى * چو دل ز غير بريدم رخ نگار بديدم